♡♡♡چادگان وروز دختر♡♡♡
امروز یکشنبه 1391.6.26ساعت 3عصر با مامان جون و دایی احسان ودایی حبیب و زن دایی عاطفه خاله اقدس و محسنش و خاله ناهید و بچه هاش و منصوره و مامان جون فاطمه و دایی اکبر و زن دایی لیلا رفتیم به طرف چادگانو شب اونجا خوابیدیم فردا ظهرش هم جوجه درست کردیم که خیلی چسبید جاتون خالی عصرش هم رفتیم دم رودخانه و چندتا عکس گرفتیم و شبش هم تولد دایی اکبر بود که زن دایی می خواست سوپرایزش کنه خلاصه با کلی تدارکات کیک و کادو و تزیینات وققتی دایی اکبر از بیرون اومدش حسابی سوپرایز شد و زن دایی لیلا یه جفت کفش بهش کادو داد و مامان جون فاطمه هم یه فلاکس و بقیه هم پول خییییییییییییییلی خوش گذشت خیلی باحال بود راستی دست زن دایی عاطفه هم اونجا پشه زد که یه عالمه ورم کردخلاصه همون روز هم روز دختر بود که برا یکی یدونم هیچی نخریدم آخه دست رسی به هیجا نداشتم ایشالله سال دیگه جبران می کنم عزیزکم خلاصه فردا عصر حرکت کردیم رفتیم احمد رضا و اونج آش رشته پختیم و من برا پرنیا یه کیف کوچیک و یکم بادام تازه خریدم وساعت 7 بود که رسیدیم خونه
اینجا سوار تاب شدی وااای خدا می دونه چقدر ذوق می کردی




حسابی خسته شدی مامانی

قربون اون لبات جیگگگرم


اینم عکست با پسر خاله ی مامانی محمد جون که خیلی دوستت داره

اینم دست زن دایی عاطفه که پشه زد آخخخخ خیلی ورم کرد

وااای قربون اون انگشت اشارت بشم که هرچی رو می خوای دست بزنی اول این انگشتت رو میاری که می خوام گازش بگیرم از بس نازه






اینم منصوره جون عزیز مامانییییییی


اینجا هم تولد دایی اکبره که خیلی خوش گذشت ایشالله 120 ساله بشی دایی جون









من از تو دلبری بهتر ندیدم
زتو باغ گلی خوش تر ندیدم
میان این همه گلهای عالم
گلی خوش بوتر از دختر ندیدم
روزت مبارک دخمل مامانی



♡♡♡چادگان وروز دختر♡♡♡
